تبليغاتX
من و صحنه

من و صحنه

متون نمایشی و ادبی

به زودی...

سلام

اولش اینکه دلم گرفت از خلوتی اینجا

دوم اینکه دفعه بعد حتما یه نمایشنامه براتون می ذارم

اسمش هست : پیانو فروشی نیست

نمایشنامه بدی نیست

اگه وقت داشتین بخونینش به دیگرون هم توصیه کنید بخونن (البته اگه قابل دونستید)

در مورد اجراشم همونطور که گفتم با ذکر نام نویسنده برای همه آزاده

بازم میبینمتون

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 15:11  توسط سامان ناصری  | 

بن بست

سلام

سرم اینروزا بدجوری شلوغه

دارم نمایش بن بست رو واسه جشنواره آماده میکنم

خبرهای خوبی از دبیر خونه جشنواره به گوشم رسیده که امیدواری گروه رو در پی داشته

این روزها همش فکر یه اجرای خوب تو سرمه 

بچه های گروه هم الحق دارن خوب مایه میذارن هرچند که هر کدومشون درگیری های خودشونو دارن مثلا رضا حاج جعفری در حین تمرین ما یه نیم نگاهی هم به اجرای نمایش خودش ( با گرگها میرقصد) که الان داره اجرا میشه داره . مسعود بهارلو هم درگیر بازی سریال کارت زرد هستش که قراره به زودی پخش بشه از شبکه تهران فکر کنم. سمیه آباده هم که مثل همیشه یه سر داره هزار سودا ( بازیگر خوب همینه دیگه همه دنبالشن ) ولی با این وجود کار ما داره خوب پیش میره .

واسه موفقیتمون دعا کنید.

فعلا تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:14  توسط سامان ناصری  | 

کارهای من...

سلامی دوباره

بازم اومدم . اینبار یکم زود تر از قبل.

توی این مدت (از مطلب قبل تا الان) چند تا کار مهم کردم

اولیش اینکه پیگیر اجرای عمومی نمایش تیرباران شدم که اگه خدا بخواد از ۱۵ آذر تالار محراب ( تقاطع ولیعصر - امام خمینی ) می ره اجرا . حتما بیاید تماشا کار بدی نیست.

دومیش اینکه بالاخره بعد از چند وقت تونستم یه نمایشنامه رو تموم کنم . نمی دونم چرا چند وقتی بود که قلمم به نوشتن نمی رفت ولی اینبار تونستم بنویسم . اسمش بن بست شد . خودم که خوشم اومده حالا تا نظر بقیه چی باشه . به زودی میذارمش تو منو صحنه تا شما هم بخونید و نظر بدید.

سومیش هم اینکه بازم همت کردم و فیس بوکی شدم . البته هنوز به محیطش خو نکردم ولی جای بدی نمی تونه باشه.

خلاصه اینکه خیلی کارا کردم واسه خودم

آخرشم میخوام توصیه کنم اگه وقت کردین حتما برین سینما و فیلم های : بی پولی (حمید نعمت اله)

و تردید (واروژ کریم مسیحی ) رو ببنید ضرر نمیکنید.

تئاترم که حتما فراموش نمکنید . یه سر به تئاتر شهر بزنید خیلی چیزا گیرتون می آد.

بازم میگم از ۱۵ آذر توی تالار محراب منتظرتونیم. حتما بیایید و کارم رو ببنید خیلی خوشحال میشم

خدانگهدارتون تا بعد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:12  توسط سامان ناصری  | 

بازگشت دوباره

سلام

من برگشتم و امیدوارم این برگشتن مثل قبل بدون دنباله نباشه

می خوام اگه خدا بخواد بنویسم اینبار درهم و نزدیک نمایش ولی همه اش تئاتری نباشه هم اشکالی که نداره

راستی تو این چند وقتی که نبودم اتفاقات زیادی افتاده  که یواش یواش ازش یاد می کنم ولی ۲ تا اتفاقش مهمتر از همه است اولیش شخصیه و دومیش ملی

اولیش ازدواج خودمه ( بیچاره الناز که می خواد یه عمر با من سر کنه. براش طلب صبر کنید)

دومیشم اینه که یه روز بهمون گفتن بیاید رای بدید واسه دنیا و آخرتتون خوبه  مام رفتیم دادیم (رای البته )بعدش شمردن گفتن یکی دیگه رای آورده ( مام گفتیم مبارکه) بعد اونایی رو که به ما گفته بودن برید رای بدبن گرفتن و اونام تو دادگاه گفتن که انقلاب مخملی کردن . خوب حالا ما کجای ای قصه ایم؟(ول کن بابا مارو چه به سیاست . از اولشم اشتباه کردیم حرف اون مخملی ها رو گوش دادیم و حماسه آفرینی کردیم . مگه نه؟)

راستی کاش ۲چیز در مملکت ما وجود داشت :

اولی : جنبه (چه واسه باخت چه واسه برد )

دومی :تحمل مخالف (چه از طرف دولت چه از طرف اپوزسیون)

یه وقت نگین طرف سیاسی شده ها فقط میخواستم یه چیزی گفته باشم

دیگه بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:45  توسط سامان ناصری  | 

قوم به حج رفته  به حج رفته اند
                                        
بي تو در اين واديه كج رفته اند

قوم به حج رفته چو باز آمدند
                                        بر سر نعشت به نماز آمدند

محرم بوي اسپند بوي خون و بوي خاك
هر سال مي آيد و مي رود و باز مي آيد....

سلام بر حسين

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 0:48  توسط سامان ناصری  | 

دوست دارم در شبی که هیچ ستاره ای در آسمان خدا نیست بمیرم تا گمان بر آن باشد که همه ستاره ها از آن من بوده                                                                                             

                                                                                                                           سامان

پاینده باشید

برمیگردم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 23:16  توسط سامان ناصری  | 

تئاترنوشت : شمر (ادامه)

(باز مي گردد به 1400 سال پيش منزلش در كوفه از نماز فارغ مي شودو با خود مي انديشد.)

شمر:                بسم الله الرحمن الرحيم، قل يا ايها الكافرون  جنگ با حسين بن علي اشتباه است او فرزند فاطمه  است سبط پيامبر مگر مي شود در مقابل او صف كشيد. اين يزيد هم مجنون است از همينك پيداست كه پيروز معركه كيست. مگر مي شود يك سو.ي ميدان حسين باشد و جنگجويي براي يزيد بجنگد؟ اگر حسين حكومت را هم بخواهد حقش است، يزيد را چه به حكومت مسلمين. يزيد هموست جدش به اجبار اسلام آورد، حال مدعي اميرالمومنيني گشته. خيال باطل در سر مي پروراند، براي من نــامه نوشته و خواسته كه اميري كوفه را بپذيرم، آخر مردك مگر من از جانم سير شده ام ؟و يا گمان كرده اي كه از اخرتم روي گردانم كه بيام و اميري كوفه را بپذيرمو دشمني حسين را عينيت بخشم؟ من كه نمي توانم چشم در چشم حسين دوزم و با او بجنگم. مي ترسم ديوار گوش داشته باشد و گرنه فرياد مي زدم كه از دشمني با علي هم پشيمانم. مردك گمان كرده من خواهرزاده هايم عباس و برادرهايش را به حكومت كوفه مي فروشم. عباس علمدار حسين است. او مريد حسين و حسين مرشد اوست حال من بيايم دشمني مرشد و كنم و از مريد حمايت خواهم. من نيز بايد بروم به حسين بپيوندم و ريشه ظلم را بخشكانم. آمدم ابا عبدالله، آمدم كه در ركابت بجنگم و پيروز شويم و همراه يكديگر بر بام اسلام تكيه زنيم يا حسين آمدم.

(ساز برگ مي پوشد و قصد رفتن مي كند. زني عشوه گر در لباسي يكدست قرمز طوري كه برجستگي هاي بدنش نمايان است. از جلوي شمر مي گذرد و راهي را به او نشان مي دهد شمر گيج و حيران فقط مي نگرد، تغيير موضع مي دهد، زن رفته است.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 23:12  توسط سامان ناصری  | 

تئاتر نوشت : شمر

(در تاريكي مي شنويم صداي مردي كه نماز مي گذارد , با لحني زمخت وخشن واز اخلاصش در عجبيم . اين صدا, صداي شمربن ذوالجوشن است .همان شوم لعيني كه سر جدا كرد از بدن مبارك سبط پيامبر به ظهر عاشورا . به سلام نمازش نزديك مي شويم . نور آرام ,آرام چهره اش  نمايان  ميكند .مردي قوي هيكل با محاسن بلند ,پيشاني از شدت عبادت كبود گشته وچشمان از حدقه بيرون از فرط گريه بسيار. هيچ آثاري از شومي در چهرهاش يافت نمي شود  . لباس رزم برتن دارد همان لباسي كه در ظهر عاشورا بر تن داشت . قرمز وخونين . تسبيحي بلند در دست دارد وذكر مي گويد . اطراف را نيك مي نگرد خود را آماده سخن گفتن مي كند. با شخصي يا اشخاصي كه نميبينيم , شايد هم با ما ……….   . زني در انتهاي صحنه در رفت وآمد است وگاهي شمر راحواس پرت ميكند )

شمر : من شمرم . شمر پسر ذوالجوشن . جرمم اين است كه سر از تن حسين جدا كردم. آري سر حسين را من بريدم. تو بودي نمي بريدي ؟ راست بگو حتم داشته باش كه ميبريدي . مگر ميشود كه نبري؟

تاريختان را خواندم , سراسر اشتباه چه كسي تنظيمش كرده ؟ هر كه بوده با بغض از ما و ارادت به حسين اين كار كرده . در تاريختان آمده كه من , يعني شمر , همان كه سر از تن حسين جدا كرد سه پستان داشته , ولي ندارم ميتوانم  جامه بدرم و آشكار كنم كه من نيز دو پستان دارم . آخر من نيزانسانم دو پا دارم ,دو چشم و دو پستان ,مانند ديگران يا آمده يزيدبن معاويه شراب مي نوشيده , آن هم در انظار , ولله كه اينطور نبوده . من نميگويم كه يزيد شراب نمي نوشيده, از او هر كاري بر مي آيد , ولي مي گويم وقسم مي خورم كه در انظار نمي نوشيده و يا اينكه………. بگذريم، امروز دراين عالم برزخ نشسته ايم تا گپي كوتاه بزنيم. از آن تاريخ نگار بگذريم كه به روز قيامت همه آشكار مي شود . . .  چرا سگرمه ها را به هم كشيدي؟ باورم نداري؟ خوب بگذار يك بار من برايت از كربلا بگويم بدون حب وكينه از سرورت حسين و مولايم يزيد. از آن جنگ بي سرانجام و بيهوده از آن سپاه بي علمدار, از آن زنان و كودكان اشكبار.  . . جايي خواندم  كه حسين به دعوت كوفيان آمده، جايي خواندم كه به كوفه نمي رفته و قصد حكومت ايران داشته و هزارو يك ماجراي ديگروالله كه اگر من از ماجرا خبر داشته باشم .من اصلا نمي دانم كه حسين به كجا و مي رفت و چرا مي رفت فقط مي دانم كه يزيد فرمان داد كه از كربلا به آن طرف نرود.همين، مابقي را حسين مي داند و يزيد و حتي به جرات مي گويم اصحاب حسين هم نمي دانستند كه قصد مولايشان چيست، پس از چرايي رفتن حسين چيزي نپرس كه نمي دانم.

(باز مي گردد به 1400 سال پيش منزلش در كوفه از نماز فارغ مي شودو با خود مي انديشد.)

شمر:                بسم الله الرحمن الرحيم، قل يا ايها الكافرون  جنگ با حسين بن علي اشتباه است او فرزند فاطمه  است سبط پيامبر مگر مي شود در مقابل او صف كشيد. اين يزيد هم مجنون است از همينك پيداست كه پيروز معركه كيست. مگر مي شود يك سو.ي ميدان حسين باشد و جنگجويي براي يزيد بجنگد؟ اگر حسين حكومت را هم بخواهد حقش است، يزيد را چه به حكومت مسلمين. يزيد هموست جدش به اجبار اسلام آورد، حال مدعي اميرالمومنيني گشته. خيال باطل در سر مي پروراند، براي من نــامه نوشته و خواسته كه اميري كوفه را بپذيرم، آخر مردك مگر من از جانم سير شده ام ؟و يا گمان كرده اي كه از اخرتم روي گردانم كه بيام و اميري كوفه را بپذيرمو دشمني حسين را عينيت بخشم؟ من كه نمي توانم چشم در چشم حسين دوزم و با او بجنگم. مي ترسم ديوار گوش داشته باشد و گرنه فرياد مي زدم كه از دشمني با علي هم پشيمانم. مردك گمان كرده من خواهرزاده هايم عباس و برادرهايش را به حكومت كوفه مي فروشم. عباس علمدار حسين است. او مريد حسين و حسين مرشد اوست حال من بيايم دشمني مرشد و كنم و از مريد حمايت خواهم. من نيز بايد بروم به حسين بپيوندم و ريشه ظلم را بخشكانم. آمدم ابا عبدالله، آمدم كه در ركابت بجنگم و پيروز شويم و همراه يكديگر بر بام اسلام تكيه زنيم يا حسين آمدم.

(ساز برگ مي پوشد و قصد رفتن مي كند. زني عشوه گر در لباسي يكدست قرمز طوري كه برجستگي هاي بدنش نمايان است. از جلوي شمر مي گذرد و راهي را به او نشان مي دهد شمر گيج و حيران فقط مي نگرد، تغيير موضع مي دهد، زن رفته است.)

 

 

ادامه دارد.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:8  توسط سامان ناصری  | 

اول راه

سلام

 

ديگه ميخوام شروع كنم ولي توي يه جور چند راهي گير كردم

ازتون كمك ميخوام .

نه دست تو جيبت نكن گدا كه نيستم

پس چه جوري؟

خيلي ساده است

من اسم چند تا از نمايشنامه هارو اينجا ميذارم با موضوعاتشون اونوقت شما بهم بگين اول از همه كدومو بذارم

حالا به خاطر اينكه اينجا چندان هم خالي نباشه يه شعر كوچولو مينويسم از محمد رحماني فرد :  

اي نگاهت مطلع هستي درود

                                         رفته اي ، باشد ، برگرد زود

صد غزل نذر دو چشمت كرده ام

                                        با گلاب و عنبر و اسپند وعود

 قشنگ بود ، نه؟

 

نمايشنامه هاي من :

1-      براي با تو بودن ( عاشورايي )

2-    خال فرار ( اجتماعي )

3-  پيانو فروشي نيست! ( اپيزوديك اجتماعي )

4-  مرگ بر آزادي ( سياسي )

5-  پشت بام ( عاشقانه )

6-  تير باران ( سياسي مذهبي اجتماعي عاشقانه )

7-    يك طناب زندگي (زنان اعدامي )

8-    دو پرنده عاشق (عاشقانه ملودرام )

9-    ياس كبود ( فاطميه )

10-   پرده خواني هزاره سوم ( سياسي اجتماعي )

11-    نفر پنجم ( زندان )

12-  نيمكت ( فحشا )

13-اندر حكايت ضربت خوردن آن خليفه غريب به مسجد كوفه ( علي بن ابي طالب )

14-شمر ( عاشورايي )

15-به كسي بر نخوره! ( اجتماعي )

16-سهم من ( دفاع مقدس )

17-  شهر مردگان ( كمدي )

 

دوستان :

1-    اره ( مهدي همتي وحشت )

2-   سبز، سفيد، خطخطي ( مهدي همتي دفاع مقدس )

3-دروازه بهشت ( مهدي همتي تخيلي )

4-نسيم وبسيم ( محمد رحماني فرد اجتماعي )

5- آرش ( مرحوم حميدرضا عزتي حماسي )

6- داستان يك كبوتر ( مهدي معبودي اجتماعي )

7-گور دسته جمعي ( مهدي معبودي عاشقانه )

 

 

تازه اينا نصف همشون هم نيست

-------------------------------------------------------------------------------------------------

قصد دارم هميشه چند تا كتاب معرفي كنم چون هم ثواب داره هم شايد بخونيم يه چيزي گيرمون بياد:

      1-باد اسب است و ده نمايشنامه ديگر ( محمد چرم شير نشر صنوبر )

2-مهر و آينه ها ( حميد امجد نشر نيلا )

3-فرياد ققنوس ( تنسي ويليامز انتشارات مينو )

4-خرده جنايت هاي زناشوهري ( اريك امانوئل شميت نشرقطره)

                                                                                                                       شما هم اگر نوشته اي داريد برام بفرستيد

    اگر هم كتاب ميشناسيد معرفي كنيد

               منتظر نظراتتون هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 1:55  توسط سامان ناصری  | 

سلام

              یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

           حكم _ اثر عاليجناب كيميايي

                    ....coming soon 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 15:3  توسط سامان ناصری  |